تبليغاتX
سهم من از زندگی
 
سهم من از زندگی
 
 
 

پریسام رفت انگلیس! همین 5شنبه با بچه ها رفتیم گدبای پارتیش که با سعیده با هم گرفته بودن. سعیده جمعه شب پرواز کرد به سمت سوئد و پریسام دیشب پرید به سمت انگلیس (بیرمنگام). موره شین پارسال رفت امریکا(دنور)، لوسینه ام امریکاست. نیلوفر رفته سوئد، مریم رفته انگلیس (کمبریج)، پگاه داره کارای فرانسه رفتنش رو میکنه و آخرای مهر اونم میره و الهامم داره دوره تکمیلیه زبانش رو میگذرونه که اونم بره سوئد!  از پارسال که فارغ التحصیل شدم تا حالا هر دو سه ماه یه بار جشن خداحافظیه یکیشون بوده و هر کدوم با رفتنشون هم منو بی رفیق تر و اقسرده تر میکنن هم داغ دلم رو تازه تر. یه بغض سنگین راه نقس کشیدنم رو بسته و هروز داره بزرگتر و بزرگتر میشه. یه روزی همه آمال و آرزوهام تو رفتن به اونور معنی میشد و همه هدفم درس خوندن تو یکی از معتبرترین دانشگاه های دنیا بود، اما حالا با یه جمله "من به خانواده ام وابسته ام" آقا نیما باید بشینم و آرزوهام رو از دست رفته ببینم و بغض تو گلوم رو بزرگتر و سنگین تر که داره کم کم خفه ام میکنه! نیما وقتی اون اوایل حال و روزم رو دید با دبی رفتن موافقت کرد، چون هم آشنا دارن اونجا و هم از لحاظ رفت و آمد به ایران و دلتنگی و از این چیزا راحت تر از جاهای دیگه است. گفتم همونجام خوبه، قدم اول رو بردارم و از اینجا برم بعد یه فکری واسه بعدش می کنم. اونم به باباش گفت و باباشم موافقتش رو اعلام کرد و نیما رفت سربازی و 5شنبه آموزشیش تموم شد و برگشت و تاریخ عروسی شد 27 آذر و آقای پدر شوهر پژوی405 شوهر رو با یه  پرشیای سفید عوض کرد و تازه فهمیدیم تا 2 سال دیگه که نیما سربازیش به طور کامل تموم  میشه و ما میتونیم واسه مهاجرت اقدام کنیم واحد 90 متری ای که آقای وکیل برامون تو یه برج تو اقدسیه پیش خرید کرده آماده میشه و ما رو سوپرایز کرده مثلا! می خواد با این چیزا پسرش رو پا بند کنه و منم بخره، اما ایشون نفهمیدن هنوز که بنده فروشی نیستم و اگرهم قیمتی داشته باشم اون توان پرداختش رو نداره!آقای وکیل ناراحته از اینکه من صبح تا شب دارم جون میکنم و کار میکنم و پسرش که نون بیار خونه من میخواد باشه بیکار داره میگرده و از 8 تا 2 میره سربازی و در حال خدت به این نظام مقدسه! چی کار کنم دست خودم نیست، دلم با این چیزا آروم نمیگیره. شبا گاهی تا ساعت 3 بیدارم و یا دارم تکالیف کلاس زبانی رو که نمیدونم واسه چی دارم میرم انجام میدم یا دارم کتابی، مطلبی، مقاله ای میخونم و صبحام 6 و نیم صبحانه خورده و نخورده راه میافتم  چون 8 باید کارت بکشم. تمام نشستای خبری رو به عهده میگیرم و سر تمام برنامه ها حضور پیدا میکنم و 4 تا 8 اضافه کاری وای میاستم تا بتونم آخر برج سقف امتیازم رو پر کنم و هم در ازای امتیازام وهم در ازای ساعات کاری و هم واسه اضافه کاری و شیقت و ماموریت و برنامه و نشست پول بگیرم.الان که تابستونه، قصد دارم مثل پارسال از اول مهر کلاسای تدریس خصوصیم رو هم از سر بگیرم. هروز . هر شب و همه وقت دارم از خودم کار میکشم و شارژم رو خالی میکنم و هنوز هیچ شارژری پیدا نکردم که بتونه بهم وصل شه و پرم کنه! من به این فکر میکنم که کی شارژم تموم میشه و خاموش میشم و آقا نیما بزرگترین دغدغه زندگیش عدم توجه من بهشه! از وقتی اومده همه حرقش اینه که من فکر میکردم باید خیلی خوشحال بشی از برگشتم، اما واسه من واقعا اینطور نبوده . هیچ حسی از بازگشتش ندارم، نه خوشحالم نه ناراحت. خاکستریه خاکستریم. می دونم که یه کار به کارای دیگه ام اضافه شده و اونم سرویس دادن به نیماست و کنار اومدن با غرغراش که همه وقتت و زندگیت رو صرف کار و کلاسات میکنی و واسه من وقت نداری و از این حرفا که اعصابم رو کاملا به هم میریزه. نمیدونم چرا دارم با خودم و اون این کارا رو میکنم اما اینو خوب میدونم که اصلا حال و حوصله ناز و نوازش و عزیزم ، جانم کردن  .قربون صدقه رفتن و امروز به خاطر من کلاست رو کنسل کن و فردا به خاطر خودت از سر کارت مرخصی بگیر رو ندارم!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 14:7  توسط همیشا  | 

 

یه چند وقته که چیزی نخوندم و واسه همین حال و حوصله نوشتنم نداشتم اما یه اتفاقایی افتاد تو این دو سه روز که چون داشتم می ترکیدم، بهترین راه تخلیه رو نوشتن دیدم.

نیما لیسانس حقوق داره و باباشم وکیل پایه یک دادگستریه، البته با مدرک دکترای حقوق! وقتی اومدن خواستگاری خب ما دیدیم همه چیز روبه راهه و وقتی نیما فارغ التحصیل شد یا حتی قبل از فارغ التحصیلی  و همزمان با تحصیلش میتونه بره ور دست باباش  تو دفتر وکالتشون هم کار کنه، هم کار یاد بگیره و با توجه به بالا بودن سن باباش  تو یه روز از همین روزا جانشینش بشه و اگه اون با 60 سال سن حد کم برجی 5، 6 میلیون در میاره نیما میتونه با 30 سال سن برجی یکی دو میلیون دربیاره! اما افسوس! حالا بعد از گذشت 3 سال از اون روز به خامی خیال خودم دارم میخندم و شایدم باید گریه کنم! نه تنها آقای وکیل نذاشت نیما بره دفتر پیشش کار کنه بلکه از جمله آدماییه که بسیار خود رای و مستبده که به هیج کس چم و خم کار رو یاد نمی ده.

نیما 3 تا داداش داره که به جز بزرگه که دکترای ادبیات داره و واسه خودش یه کار و بار مستقل و جدا، اون 2تای دیگه به خاطر اینکه نمیخوان یا نمیتونن وارد جزئیات کار باباشون بشن و سر از کارش در بیارن، دارن تو دفترش کار میکنن اونم به این صورت که 4روز در هفته به مدت 4ساعت از 4عصر تا 8شب میرن دفتر و 4تا چایی میریزن و 4تا تلفن جواب میدن و آخر برجم به جز اینکه کرایه خونه هاشون به صورت جداگونه به حساب صاحب خونه هاشون ریخته میشه 500 هزار تومنم کف دستشون گذاشته میشه واسه خورد و خوراک و خرید و پوشاک!

از هزار راه نرفته و با هزار ترفند رفتم تا دست نیما رو تو اون دفتر بند کنم، دیدم نمیشه، اینجا بود که فهمیدم هم به خاطر ویژگی های خاص پدر شوهرم و هم به خاطر وجود 2نفر دیگه که کنگر خوردن و لنگر انداختن، نیما به عنوان یه وکیل تو دفتر وکالت باباش جاییی نداره! این بود که کار آقا نیما شد شبا تا ساعت 3و4 بیدار بودن و فیلم دیدن و روزا تا ساعت 3و4 خوابیدن جبران کم خوابیه دیشبو کردن! این وسط منم تا بود سرم به درس و دانشگاهم گرم بود و تا پیدا شدن کار رفتم کلاس زبان و تا کار پیدا شد رفتم سر کار و حالا هم سر کار میرم و هم کلاس زبان!

با این توصیفاتی که کردم 2سال و نیمه که همسر رسمیه نیمام یا به اصطلاح عقد کرده ام و با این درآمد و فراهم آوری شرایط شغلی ای که پدر همسرم داره اگه من بودم تو این دو سال ونیم خرج عروسیه 10 تا زوج جوون رو داده بودم و فرستاده بودمشون سر خونه زندگیشون اما برعکس خانواده نیما نه تنها این کار و نکردن بلکه یه سری آدم ... هستن که میخوان با ظاهر شیکشون و بالا شهر زندگی کردنشون و تغییر روزانه دکوراسیون منزلشون ادای آدمای متجدد رو در بیارن.

همه اینا رو گفتم تا اینو بگم که بعد از دو سال و نیم امروز و فردا کردن دوباره تاریخ عروسیمون عقب افتاد و از ماه مهر به آذر منتقل شد که تازه اونم در هاله ای از ابهامه! چون طبق آخرین حرفایی که مامان نیما باهام داشت گفت که همه تالارا و هتلا تا آخر آذر پره. خب از 10 دی هم که محرم شروع میشه و بعدشم که ماهه صفره  و فکر کنم تا آخر امسالم نتونم برم سر خونه زندگیه خودم و خوشا به حال نیما و خانواده اش که هی دارن از زیر بار مسئولیت زندگیه مشترک  شونه خالی میکنن و من و تک و تنها تو این وادی رها کردن! اونقدر این بی مسئولیتی خانواده  شوهرم اعصابم رو به هم ریخته که هر چی فکر میکنم تو اون یه هفته ای که نیما اومده بود میان دوره چه اتفاقایی افتاد، چیزی یادم نمیاد. فقط اینو می دونم که یه هفته از سر کارم مرخصی گرفتم و نشستم ور دل آقای شوهر که نق نزنه کارت از من برات مهم تره. اونم در عوض تو این یه هفته به جای برنامه ی یه سفر دو نفره رو ریختن خستگیه یه ماه آموزشیشو در کرد و به این فکر نکرد که من دیگه نمی تونم تا آخر سال مرخصی بگیرم!

 |+| نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 13:21  توسط همیشا  | 

 

اینجایی که دارم کار می‌کنم با مدرک دیپلم استخدامم، چون مدرک لیسانسم گرو دانشگاهه و علت این گروگان ‌گیری 1میلیون و 800 هزار تومن بدهی ناقابله که دانشگاه های دولتی رو از صدقه سری بچه های دوره شبانه به یه نون و نوایی می رسونه و میتونن بدون تکیه به دولت پول بدن  براشون تابلو نصب کنن دم در«به دانشگاه دولتی... خوش آمدید».

چند وقته افتادم دنبال کارای ترخیص مدرک لیسانسم واسه افزایش حقوق. بعد از تصویه با سایت دانشکده و سایت مرکزی و کتابخونه دانشکده و کتابخونه مرکزی و اصل کار خود دانشگاه و بعد از سر جمع خرج کردن 2 میلیون تومن تازه رئیس رئسا فهمیدن پرونده ام نقصی داره و و تاییدیه پیش‌ دانشگاهی ندارم. باید برم پست و فرم درخواست تاییدیه پیش‌ دانشگاهی پر کنم و پست فرم رو بفرسته آموزش پرورش و آموزش پرورش بفرسته واسه دانشگاه و دانشگاه بعد از تایید دبیر خونه پیوست کنه به مدرکم و بفرسته به محل کارم.

دریافت یه برگه ی  سه در چهار حد اقل 4ماه منو الاف میکرد واز این رو تصمیم گرفتم واسه پریدن از رو این سد 4ماهه و انجام کار در مدت زمان کمتر(1 روز!)،  از بند«پ» استفاده کنم .

پنجشنبه از طرف یه پارتی کلفت فرستاده شدم پیش رئیس آموزش پرورش منطقه.... رئیس خودش تشریف نداشت و همکارش کار راه اندازی می کرد. وقتی از من پرسید کار شما چیه و من گفتم با خود رئیس کار دارم و اون گفت در غیاب رئیس اون مسئوله، منم جریان رو رک و راست براش گفتم  وگفتم اومدم خودم واسطه بشم و وظیفه پست رو به عهده بگیرم و تاییدیه رو خودم ببرم دانشگاه تحویل بدم تا دانشگاه زودتر مدرک رو واسه محل کارم بفرسته. آقای همکار یه کم چپ رفت و یه کم راست اومد و اول با یه چشم و بعد دوچشمی و یه بار بدون عینک و یه بار با عینک سر تا پای بنده رو برانداز کرد و وقتی فهمید نه انگار من از اوناش نیستم  گفت: "نه خانوم، این کار جرمه!" ای بابا، کی داشت واسه من از جرم و مجرمی می گفت! منم بدون هیچ خواهش و تمنایی و بدون گوشه چشمی نظر کردن به آقا راهم و گرفتم و داشتم میومدم بیرون که دست بر قضا آقای رئیس رسیدن و کارم رو بهش گفتم و گفتم از طرف کی میام و رفتیم تو اتاقش که همکار محترم اومد و وقتی دید مدرکم درآورده شده و داره مهر و امضا میشه گفت: "پنجشنبه است و در رحمت به روی خلق بازه! از این به بعد هر کی کارش گیر کرد پنجشنبه ها بفرستیمش بیاد!" اومدم بزنم تو دهنش و دهنش و پر خون کنم، دیدم کارم گیره، اومدم بگم چیه؟ شب جمعه ای چیزی نصیبت نشده و مشتری خوب به تورت نخورده، دوباره به خودم اومدم دیدم هنوز کارم گیره.

از آموزش پرورش خلاص شدم و کارم به اداره تشخیص هویت افتاد، اونجا که دیگه قابل عرض نیست، وقتی آموزش پرورشش این باشه اداره تشخیص هویتش رو تا ته بخونید! تا هویتت رو با روش های مدرن شخصی و هر کدوم جدا گونه تشخیص ندن ول کن معامله نیستن. بالاخره وظیفه شغلیشون رو باید تمام و کمال انجام بدن که این یه لقمه نونی که به خورد زن و بچه شون میدن حلال باشه! خلاصه کلام اینکه از این جلو تر نتونستم برم و دست از پا درازتر برگشتم سر خونه اول! گفتم ازخیر افزایش حقوق میگذرم اما هویتم رو از دست نمیدم!

نیما زنگ زد، پنجشنبه داره میاد میان‌دوره و یه هفته ی داغ و آتشین از یه طرف و شیرین وگوارا از اون طرف دارم! و چون هنوز نتونستن هویتم رو تشخیص بدن و تازه من رو از لحاظ هویتی گیج و سردر گم کردن که کیم و چیم وکجام و اینجا کجاست و آیا یه کشور اسلامیه و آیا مردمش مسلمونن؟ شاید از نیما بخوام این لطف رو در حقم بکنه و هویت واقعیم رو تشخیص بده !

 |+| نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 17:51  توسط همیشا  | 

یه چند وقتیه که کلی کار ریخته رو سرم و نمی دونم کی کدومش رو انجام بدم و این عاملی شده که نرسم بنویسم و این ننوشتن بیشتر از انجام ندادن هر کار دیگه ای آزارم میده! 30 تا مصاحبه حضوری دارم که باید تو این شلوغی و ترافیک خیابونا و از همه بدتر گرمای تیر ماه تابستون پاشم برم اینور اونور و انجامشون بدم. بعد بیام تحریریه و بشینم مصاحبه ها رو پیاده کنم و بعد تایپ کنم و بعد تیتر و روتیتر و سوتیتر و لید و این کار و روزی 2-3 بار انجام بدم تا آخر ماه 250 هزار تومن ناقابل بذارن کف دستم که از این 250 تومن، 20 تومن مالیات کسر میشه و 20 تومن ناهار رزرو کنم واسه ماه بعدم و کلا سر جمع برجی 200 تومن دستم رو میگیره واسه امرار معاش! تازه هنوز تو خرج کرایه خونه و گوشت و مرغ و برنج نیفتادم وگرنه باید یه وقتیم خالی کنم واسه گدایی سر چهارراه ها تا وقتی رفتم سر خونه زندگیه خودم  بتونم از عهده مخارج زندگیم بر بیام!

از این حرفا که بگذریم انقدر از لحاظ جسمی ضعیف شدم که هنوز مریضیه قبلیم خوب نشده دوباره سرما خوردم، انقدرم از صبح تا شب بدو بدو دارم واسه کارم و بعد از تموم شدن ساعت کاریمم روزای زوج کلاس ورزش و روزای فرد کلاس زبان، که دیگه وقت ندارم به مامانم زنگ بزنم بگم برام سوپ درست کنه چه برسه به اینکه خودم بخوام واسه خودم سوپ بار بذارم! از اینا گذشته کامپیوترم دوباره ویروس گرفته و آنتی ویروسش هنوز تو بازار نیومده، ویروسش رو به ام پی فورم هم داده و باید یه وقتیم به  این دو تا اختصاص بدم وببرمشون واسه تعمیر. از وقتیم که ام پی فورم ویروس گرفته لیسنینگ های کلاس زبانم رو که قبلا میریختم توش و تو مسیر رفت و برگشت گوش میدادم و تکالیف زبانم رو انجام میدادم نمیتونم گوش بدم وکارای کلاس زبانمم تلنبار شده و خلاصه که خودمم موندم اونی که الان اینجا نشسته و داره این متن رو تایپ میکنه با این همه کاری که در طول روز انجام میده و باید انجام بده  یه انسانه یا یه ماشین؟!

از اونور قضیه ام نیما زنگ زد وگفت که به متاهل ها 2روز مرخصی میدن اما فکر اینو کرده که یه روز طول میکشه تا از یرد برسه تهران و یه روزم طول میکشه تا از تهران برگرده یزد، 2روزش تموم میشه و هیچی به هیچی؛ حالا کارای خودم به کنار در به در افتادم دنبال اینکه یکی رو تو یزد پیدا کنم و براش پول حواله کنم تا بلیط هواپیما بخره واسه نیما و ببره دم پادگان بهش بده تا بتونه به جای یه روز یه ساعت تو راه باشه. راستی نیمام به شدت سرما خورده و میگفت 2-3 روزه که داره خون دماغ میشه! گفت ما اینجا نه آب داریم و نه برق و بعد از 10 روز تونستم تازه حمام کنم! قابل توجه دولتمردان عزیزمون که دارن سرمایه ها و انرژی های مملکتمون رو تو حلقوم افغانیا و عراقیا و سوریا و لبنانیا و فلسطینیا میکنن. من که واقعا به حال مردم این کشورا قبطه میخورم که انقدر دولت ما به فکرشونه!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 1:39  توسط همیشا  | 

همیشه از وقتی یادم میاد به یه آدم سرد و بی احساس معروف بودم، چه تو فامیل چه بین رفقا و چه تو خوانواده و دست آخرم شوهرم! نیمام همیشه از سرد بودن من شاکی بود و حالا نیست که ببینه چه غم بزرگی دارم از نبودش! از وقتی رفته متلکا و تیکه پرونیای فک و فامیل و دوست و آشنا شروع شده که تو که انقدر آدم بی احساسی بودی و بعد از 3 سال ارتباط هروزه با نیما حالا که رفته اصلا ناراحت نیستی و مثل قبلی، چرا شوهر کردی؟! چرا بیچاره رو فرستادی سربازی؟ اون که می خواست ادامه تحصیل بده و بعدم که سن باباش میرفت بالای 60 سال و میتونست معافی  بگیره، چرا این کارو باهاش کردی؟ اون به خاطر تو رفت سربازی و به خاطر تو این همه سختی رو به جون خرید. من این حرفا رو گوش میکنم و به قیمت مرد شدن نیما همه رو می پذیرم. غم دوری و نبودش رو تو خودم می ریزم و تو خلوت خودم از نبودش اشک میریزم، اما به این امید می مونم که مرد من یه مرد واقعی میشه و بر میگرده.

الهی بمیرم خودشم قبل از رفتنش بهم گفت: من فقط به خاطر تو و به خاطر آرامش تو دارم میرم،  برای این میرم که وسواسم خوب شه و تو رو انقدر آزار ندم، میرم که یه مرد برگردم و تو رو خوشحال کنم و من چقدر خوشحال بودم که نیما به واقیت حرفای من و به عمق اونا پی برده بود و عین حرفای خودم و به خودم تحویل میداد و به باور اون حرفا رسیده بود. همه محکومم میکنن به بی احساسی اما خودم میدونم چه لطف بزرگی در حق نیما ، به خودم و به زندگیمون کردم. هیچ وقت کسی نفهمید من آدم سرد و بی احساسی نیستم فقط از اون دسته آدمایی نیستم که جلوی این و اون آه بکشم و چشمه ی اشکم سرازیر شه، خودم رو کنترل میکنم و نمیذارم کسی از غم درونم آگاه شه، احساسم رو تو خلوت خودم بروز میدم، احساسم رو می نویسم، احساسم رو فکر میکنم و احساسم رو زندگی میکنم.

از وقتی نیما رفته  تو مسیر رفت از خونه تا سر کار؛ تو مسیر برگشت از سرکار تا خونه، تو خونه و تو اتاقم  این آهنگ رو روزی 10-20 بار به یادش گوش می کنم و نمی دونم چرا انقدر با شاعر این شعر هم ذات پنداری میکنم.

من بی تو هیچم، تو باورم نکن/ خیسم ز گریه، تنها ترم نکن

عاشق نبودم تا با تو سر کنم/ آتش نبودم، خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم، اگه بی تو زنده بودم/ تو بمون که بی تو غصه می خورم

اگه دل به تو نبستم، اگه این منم که هستم/ ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تو/ اگه بی قرارم از تو/ تو بمون که آشیانه ام تویی

به هوایت ای ستاره/ به تو میرسم دوباره/ اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از هم زبونیت/ پنهون نکردی از من نشونیت

من پا کشیدم از عهد بسته ام/ تو پا فشردی بر مهربونیت

اگه هم زبون نبودم/ اگه مهربون نبودم/ چه کنم دل این دل شکسته رو

اگه سرد و مرده بودم/ اگه پر نمی گشودم/ به تو بستم این دو بال خسته رو

راستی اینکه همت کردم و نشستم به نوشتن به خاطر این بود که همین 1 ساعت پیش نیما از یزد بهم زنگ زد و با این که صداش خیلی خسته بود من رو از دلتنگی  وبی خبری در آورد. اون اول به من زنگ زد و به من گفت به خانواده اش خبر بدم و این من رو خیلی به وجد آورد که انقدر برای نیما مهمم!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 20:59  توسط همیشا  | 

۴ روز بود که عین یه جنازه افتاده بودم تو تختم، اولش با گلو درد شدید شروع شد و بعدش گلاب به روتون با اسهال و حالت تهوع شدید و تب و لرز و بدن درد ادامه ‌پیدا کرد. هیچ کس نمی‌یومد تو اتاقم و اتاقم حکم زندان که نه اما حکم یه قرنطینه رو پیدا کرد‌ه بود. فقط روزی 3بار و هر بار به مدت 3دقیقه مامانم میومد تو اتاقم و صبحها با یه لیوان شیر داغ و ظهرها با یه بشقاب کته ماست و شبهام با یه کاسه سوپ داغ احوالم رو میپرسید.  واین به اضافه تماسهای تلفنی نیما و جویای حالم شدنش تنها دلخوشیه من تو 24 ساعت شبانه روز بود. چون هم یه آدم میدیدم و هم صدای یه آدم رو میشنیدم و هم به یه کار لذت بخش که خوردن بود مشغول میشدم. بعد از 4 شبانه روز که به این منوال گذشت کم کم سرفه های خشک و پی در پی به سراغم اومد و اون 7-8 ساعتی رو که از شدت بدن درد و بیماری و بیحالی خوابم میبرد و از دنیا فارغم میکرد رو ازم گرفت. 3 شبانه روزم طول کشید تا با نوش جان کردن روزی 2تا آمپول و جمعا 6 تا آمپول حالم بهتر شد.  امروز یواشکی و دور از چشم دکترم که کلی در مورد عفونت شدید ریه هام بهم سفارش کرده بود و تذکر داده بود که به محل های آلوده شهر نرم و در معرض دود سیگار و دود اگزوز ماشینا قرار نگیرم،  پا شدم و با کمال پررویی شال و کلاه کردم و اومدم سر کار، اونم کجا؟ نزدیکای میدون انقلاب! خیابون وصال. وقتی وارد تحریریه شدم با کمال تعجب دیدم توی اون مدتی که من داشتم جون میدادم اینجا داشتن علیه من توطئه میکردن و به علت پر نکردن برگه مرخصی برام کسر امتیاز و کسر حقوق در نظر گرفتن! البته بچه ها وقتی منو دیدن جا خوردن، چون علاوه بر عفونت ریه از صدقه سر عراقیا و ویروسای عجیب غریبشون- چون  ویروس عراقیم گرفته بودم - حدود 2-3 کیلویی وزن کم کرده بودم و چشمام از فرط گود رفتگی چسبیده بودن پس کله ام! وقتی با اون ریخت و قیافه درب و داغون پی گیر کسر حقوقم شدم بدون معطلی و افتادن تو دام بوروکراسی، این 7 روز رو برام مرخصی رد کردن و حقوق از دست رفته ام رو بهم برگردوندن! خلاصه که دست کشورای همسایه درد نکنه، اگه کمک حال اقتصادی و نظامی و تکنولوژیکیمون نیستن، حداقل از،  ازبین رفتن حقوق بنده جلوگیری به عمل آوردن.

نیما شنبه اعزامه! ۶۰ روز آموزشیش رو افتاده نیروی  زمینی سپاه یزد! داریم از هم دووور میشیم! اینکه این دوری اذیتم میکنه یا نه و اگه نه چرا و اگه اره چقدرشو نمیدونم هنوز! چون تو این 3 سال که با نیمام تا حالا 1روزم از هم دور نبودیم چه برسه به ۶0 روز! اما فکر میکنم این مدت دوری واسه جفتمون خوبه و یه حسی بهم میگه وقتی برگرده خیلی چیزا تغییر میکنه! البته در جهت مثبت و ایجاد مجدد انگیزه و علاقه شدید و مطمئنم به قول اکسیر عزیز این دوری جفتمون رو سر عقل میاره!  

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 12:7  توسط همیشا  | 

                                                                                                  

 

من و تنهایی و قلم و کاغذ همیشه یارای جدا نشدنی بودیم و حالا با وجود نیما یکی از یارای عزیرم رو از دست دادم و با اومدن کیبورد و مانیتور دارم اون دو تا یارم رو هم کم کم از دست میدم! اما الان مدتیه که دارم به خودم می قبولونم که به جای تنهایی نیما یارم شده و به جای قلم و کاغذ، کیبورد و مانیتور. به هر حال مهم اینه که جایگزینی برای دوستای از دست رفته ام پیدا کرده ام و تو این سه- چهار روزی که کامپیوترم ویروس گرفته بود، داشتم از بی رفیقی دق میکردم و الان بعد ازچهار روز نشستم پای سیستم و دارم کلی با رفیقام حال میکنم!

 از سوپرایز نیما بگم که تصمیم گرفت هر طور شده منو تو این تعطیلات ببره شمال اما نه ویلای خودشون که کلی ادم ریخته بود توش، قرار شد یه ویلا واسه دو سه شب کرایه کنه و بریم اونجا! منم که خیلی خوشحال شده بودم، نه فقط از سفر، از عقل نیما که به یه همچین چیزی قد داده بود، بارو بندیل سفر رو بستم و ساعت 2 نصفه شب چهارشنبه پونزده خرداد، همراه نیما رام افتادیم به سمت چالوس.

تو حال خودمون بودیم و داشتیم همراه با ضبط با صدای بلند و با هم می خوندیم: « من با تو هستم و با تو این دنیا رو عشقه/ مثل فرشته ای، با تو این دنیا بهشته/ جون میدم واسه لحظه ی عاشقیه با تو/ آتیش میگیرم وقتی میبینم من اون چشماتو/» که یه دفعه خوردیم به یه دیوار آهنی! یه دفعه جلومون بسته شد و دیدیم که جاده کیپ تا کیپ پر از ماشینه و ترافیک بیداد میکنه. از 4:30 تا 6:30 تو ترافیک بودیم و تو این دو ساعت فقط 10 متر جلو رفته بودیم! همه ماشیناشونو خاموش کرده بودن و تو ماشیناشون خوابیده بودن، نه راه پیش داشتیم و نه راه پس. اول فکر کردیم کوه ریزش کرذه و واسه همین ترافیک شده، بعد فهمیدیم نخیر، مردم بدبخت مملکت ما از بی جایی و بی تفریحی هجوم اوردن سمت شمال و این ترافیک به خاطر جمعیت انسانیه زیاده نه به خاطر حوادث طبیعی! با محاسبا ت دقیق به این نتیجه رسیدیم که ساعت 1-2 ظهر تازه میرسیم چالوس و با وجود این جمعیت نه جا گیرمون میاد، نه غذا، نه ساحل و نه دریا!

از اونجاییی که گم کردن خوشبختی چشم آدم رو باز میکنه، فهمیدیم که چاره ای جز برگشتن نداریم و همین که پلیس اومد رفت جلو، ما به زحمت دور زدیم و برگشتیم عقب. 9 صبح تهران بودیم و به جای اینکه ناراحت باشیم خوشحال بودیم که از اون مخمصه ی بد نجات پیدا کرده بودیم. نیما از خستگی به سرعت خوابش برد و طبق معمول من  بیدار موندم و یه دنیا فکر و خیال! به این فکر میکردم که مملکتمون رو دست چه کسایی سپردیم، آدمای احمق و دیوونه و کله پوکی که فقط واسه پر کردن جیب خودشون به کرسیه پارلمان چسبیدن وفقط بلدن پز تاریخ پر افتخار مملکتشون رو بدن! اما به این فکر نمیکنن که خودشون واسه این مملکت و مردم این مملکت چی کار کردن و چی کار می خوان بکنن!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 17:46  توسط همیشا  | 

 

الان باید شمال باشیم اما نیستیم! از مدت ها پیش قراره شمال رو واسه تعطیلات خرداد گذاشته بودیم اما درست وقتی داشتیم حساب کتاب میکردیم که چی ببریم و چی بخریم و چی بپوشیم، فهمیدیم که مامان اینای نیما همراه با برادرش و زن و بچه اش هم میخوان تعطیلات رو برن شمال و دیگه ویلا جایی واسه ما نداره، کلی قاطی کردم و دوباره اعصابم ریخته به هم! خوب خسته ام، خسته ی جسمی و بیشتر از اون خسته ی روحی! و شدیدا به یه سفر احتیاج دارم. وقتی فهمیدم که اونا میخوان برن با اعتقاداتی که بابای نیما داره و از اون خشک مذهباست که نباید روسری از سرم بیوفته و آهنگ و رقصم مسلما ممنوعه و با تنبلی ای که از خانواده اش سراغ دارم که لابد خواهراش میخوان تا لنگ ظهر بگیرن بخوابن و مامانش دست به سیاه و سفید نزنه، منصرف شدم و با وجود اسرار زیاد مادر و پدرش در کمال ادب دعوتشون رو رد کردم. همه خوش گذشتن شمال به اینه که تو بتونی صدای ضبطت رو در حد انفجار شیشه های ماشین و ویلا، بالا ببری و برقصی و بگی و بخندی واز این ممنوعاتی که تو تهران هست و از کلان و گشت ارشاد، خلاص شی. اونوقت من پاشم با بابای نیما برم سفر؟!! نه نه نه نه! این یکی دیگه ازم بر نمیاد! شرمنده! خلاصه که الان موندم درمونده مستاصل و کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتم که این تعطیلات طولانی رو چیکار کنم؟ تلویزیون که از هر شیش تا کانالش هشتاش یا آخوند نشون میده با گریه و زاری و عزا و عزاداری. منم که خودم انقدر غم غصه دارم که بخوام واسه اش اشک بریزم که دیگه اعصاب اشک و آه و گریه و زاری  شبکه های تلویزیونی رو ندارم! دیگه نمیدونم نیما عقلش به این میرسه که یه سوپرایز خوب واسه ام در نظر بگیره و یه حال اساسی  از نوع سفر بهم بده یا نه. البته بعید میدونم عقلش به این چیزا قد بده. شمام خیلی امیدوار نباشید!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 2:3  توسط همیشا  | 

 

یادم میاد چند ماه پیش رو که با چه ضجری شماره یه روانپزشک خوب رو واسه درمان نیما پیدا کردم و از اولین تماسی که گرفتم، دو ماه و نیم گذشت تا چشمم به جمال آقای دکتر روشن شد. اون روز دکتر کلی برام توضیح داد که وسواس یه بیماریه که برای درمانش زمان زیادی لازمه و ازش توقع نداشته باشم مثل بیمارای افسرده که ماه بعد میان و کلی ازش تشکر می کنن که خیلی حالشون بهتره، منم بیام و بگم مرسی دکتر نیما خیلی بهتره! گفت شیب صعودی بیماری وسواس به شدت کنده و من هم برای بیمار و هم برای همراه بیمار صبر زیاد و عدم ناامیدی در ادامه ی درمان رو پیشنهاد می کنم. اون روز همه چیز رو پذیرفتم، حتی متقاعد کردن نیما که اگه رفتیم دکتر انتظار نداشته باشه دو سه ماهه خوب شه و حداقل به یک سال زمان نیاز داره تا فقط پیشرفتش رو ببینه نه اینکه به طور قطعی درمان بشه و در صورت ادامه ی درمان قطعا به بهبودی کامل میرسه. قرار بعدی یک ماه بعد بود که با نیما رفتیم و اول نیما کلی حرف زد و بعد من حرفاش رو تکمیل کردم و بعد دکتر حرف زد و در نهایت هم بهمون یه نسخه داد و من خوشحال از اینکه دیگه مشکل وسواس نیما قراره حل بشه با چه انرژی ای یه هفته ی بعد رو سر کردم. اما بعد فهمیدیم که قرصا به شدت خواب آوره و با کم کار کردنه ذهن و ناتوان کردن جسم می خواد بیمار رو منفعل کنه و از این طریق درمانش کنه. بازم امیدوار بودم و نیما رو به خوردن قرصا تشویق میکردم تا ماه بعد که وقت بعدیمون بود! رفتیم تو! اول نیما حرف زد و بعد من حرفاش و تکمیل کردم و بعد دکتر حرف زد و در نهایت با یه نسخه که دوز دارو رو بالاتر برده بود، ما رو راهی خونه کرد! از اون روز تا یک ماه بعد چه درد و رنجی رو تحمل کردم. نیما همه اش خواب بود و زندگیمون نکبت شده بود! نه تفریحی، نه گردشی، نه حتی مجال تلفنی حرف زدنی! بازم امیدوار بودم تا اینکه نوبت قرار بعدی رسید و نیما نیومد و همه چیز کنسل شد و من دوباره دو ماه و نیم تو صف انتظار وایسادم چون دکتر خارج از نوبت وقت نداشت و ... نیما دفعه بعد با خواهش و التماس من اومد اما نه برای اینکه دکتر دوباره دوز داروش رو بالا ببره، برای اینکه به دکتر بگه برای علمش هیچ ارزشی قائل نیست و داروهای تجویزیش داره معتادش میکنه و علاوه بر نیاز جسمی از لحاظ روحیم عین معتادا شده و حتی قادر نیست از شدت تنبلی بدن کارای شخصیش رو بکنه و همونجا داروها رو ریخت تو سطل و ما اومدیم خونه! تو راه فقط گریه میکردم! بعد از یه مدت به این فکر افتادم که واقعا حق با کی بود؟ با دکتر؟ یا با نیما؟ از اون به بعد نسبت به همه روانپزشکا بی اعتماد شده و به هیچکدوم اعتقاد نداره. منم دیگه پیش وجدان خودم مسئول نیستم که واسه درمانش هیچ تلاشی نکردم و...از این موضوع مدت ها گذشت و من عهد بسته بودم که کاری به وسواسش نداشته باشم و بذارم هر کاری میخواد بکنه و به من چه و من زندگیه خودم و میکنم و اونم زندگیه خودشو بکنه و از این چیزا. هر از چند گاهی سر این موضوع بحثمون می شد و من ناامید و ناراحت میشدم و نیمام شاهد همه ی این اتفاقا بود!

دیروز اومد دنبالم دم در خونه و گفت حاضر شو بریم بیرون! منم حاضر شدم و نشستم تو ماشین و نیما شروع کرد به حرف زدن! داره واسه وسواسش می ره انرژی درمانی! از این کلاساییه که باید وصل شی به عالم معنا و هر چی انرژی منفی داری ازت می گیرن و بهت انرژی مثبت میدن! باید چند ترم بگذرونی و توسط اساتید آموزش ببینی، تا بعد بدون کمک اونا بتونی خودت این کارو انجام بدی. من خیلی اطلاعات زیادی ندارم. کتابای زیادی از آنتونی رابینز و دکتر آزمندیان خوندم اما تا حالا تو این جور کلاسها حضور فیزیکی نداشتم. به هر حال خیلی خوشحالم اول به خاطر اینکه نیما پذیرفته مشکلش یه بیماریه و باید به عنوان یه بیمار تحت درمان باشه، دوم به خاطر اینکه تا دیروز فکر میکردم واسه اش مهم نیست و به این موضوع اهمیت نمی ده اما دیروز فهمیدم اینجورام که من فکر میکردم نیست و اونم به اندازه من می فهمه و به مشکلش اهمیت می ده و داره برای درمانش اقدام میکنه، اونم بدون اینکه من کلمه ای حرف زده باشم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 20:32  توسط همیشا  | 

دو روز بود که نیما خونمون بود و نمی تونستم بنویسم. می دونه که من وب نویسی میکنم اما نمی خوام نه تنها اون بلکه هیچ آشنای دیگه ای آدرسم رو داشته باشه تا بتونم راحت حرف دلم رو بنویسم و خود سانسوری نکنم. 5شنبه شب بعد از شام رفتیم پارک نیاوران واسه قدم زدن و من با حسرت به زن و شوهرا یا دوست دختر دوست پسرایی که دست در دست هم یا دست دور کمر هم راه می رفتن، نگاه میکردم. آخه نیما معتقده تو جمع و تو کوچه و خیابون و پارک دوست نداره دسته منو بگیره یا به من ابراز محبت کنه و از این اعتقادا داره که پس اتاق خواب رو واسه چی گذاشتن و هر ابراز علاقه ای که باید رخ بده تو اتاق خواب باید رخ بده! و خدا وکیلی تو اتاق خواب کم نمیذاره! خلاصه خیلی دلم گرفت از تماشای خانواده هایی که مردا کمک حال زناشونن و مواظب بچه ها. ناخودآگاه نسبت به خانواده نیما و هر خانواده دیگه ای تو این مملکت که به پسراشون یاد دادن "تو مردی پس نباید فلان کارو بکنی، تو مردی پس نباید بیسار کار و بکنی و فلان کار مال زناست و بهمان کار وظیفه زنا " حالم به هم خورد! همونجا از خدا خواستم که اگه یه زمانی بهم بچه داد کمکم کنه خوب تربیتش کنم و تو تربیت بچه ام مثل خانواده های الان و نسل های قبل، انقدر جنسیتش رو براش تعریف و توصیف نکنم!

نیما یه داداش داره که ازدواج کرده و یه بچه ام داره، زن و شوهر با هم یه جا کار میکنن و صبح تو یه ساعت با هم از خونه می رن بیرون و عصر تو یه ساعت با هم بر می گردن خونه، اما از وقتی که می رسن خونه وظیفه ی آقا تموم شده، در حالی که وظیفه خانم تازه شروع شده و باید بشوره و بسابه و بپزه و از بچه نگهداری کنه! ضمن اینکه مردای خانواده نیما تو غذا حساسن و تو تمیزی وسواس! تا حدی که وسواسشون بیماری تلقی می شه و نیاز به درمان با کمک پزشک داره! حتما میپرسین چرا با وجود وسواس بودن نیما باهاش ازدواج کردم؟! چون اولا نمی دونستم! دوما این بیماری به مرور زمان شدت پیدا می کنه و کارایی که نیما الان انجام میده هیچوقت دو سال پیش انجام نمیداد! سوما با وجود این توصیفاتی که میکنم خیلی قلب مهربونی داره و اصلا اهل دروغ و کلک نیست! صافه صافه! زلاله عین بچه ها! اما گاهی همین پاک و زلالیش و همین سادگی و بچگیش آزارم میده و این میشه که دست منو تو خیابون نمی گیره چون مامانش گفته مردونگیش زیر سئوال میره!

داشتم از خانواده داداشش می گفتم و اینکه همه کارای خونه وظیفه زن داداششه و با اینکه زن و شوهر با هم بیرون خونه کار میکنن تو خونه فقط زن باید کار کنه و کارای خونه وظیفه ی زنه! همش نگرانم که نکنه نیمام مثل داداشش باشه و تو کارای خونه به من کمک نکنه؟ نکنه تو نگهداریه بچه کمک حال من نباشه؟ اونوقت تکلیف منی که چهار سال تو بهترین دانشگاه سراسری تهران درس خوندم تا از علمم استفاده کنم و تو جامعه برم و بیام تو خونه حبس نباشم و نپوسم چیه؟ باید عین زنای دیپلمه بشینم تو خونه و وظایف مادری و همسریم رو انجام بدم به جرم اینکه زنم؟  احساس دارم؟ پس وظیفه همسریم چی میشه؟ و احساس مادریم کجا میره؟ یا برم سر کار و دور مادر شدن و خط بکشم و به همون وظیفه همسری اکتفا کنم که الانشم توش زاییدم؟ یا نه هم مادر نمونه باشم و هم همسر نمونه و هم همکار نمونه و بابای خودم رو در بیارم؟

راستی الان یه حس بد عذاب وجدانم دارم چون تو این دو روز که نیما اینجا بود سعی کردم نسبت به وسواسش واکنش نشون ندم و سرزنشش نکنم مثل همیشه! این شد که همه چیز رو ریختم تو خودم و هیچی نگفتم تا صبح امروز که من می خواستم برم سر کار و اون می خواست بره دنبال کارای سربازیش! طفلک با اینکه تازه از خواب بیدار شده بود و باید طبق معمول عادتش کلی آب و آب ریزی راه بندازه، وقتی به من نگاه کرد و دید من حاضرم بدو بدو کاراش و می کرد و من تلاشش رو واسه سرعت دادن به کاراش می دیدم اما از اونجایی که کار اضافه خیلی می کنه و اعصاب می خواد به وسواسش نگاه کردن! دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم من دیرم شده و نمی تونم وایسم آب بازیه تو رو نگاه کنم. من می رم و تو ام هر وقت آب بازیت تموم شد و دستات رو تو هوا نگه داشتی تا خشک بشن و با وسواس خاص خودت کفشات رو پوشیدی و ماشینت رو روشن کردی برو دنبال کارات و با گفتن این حرفا دیگه منتظر حاضر شدنش نشدم و زدم از خونه بیرون!!!!! وسط راه که یاد تلاشش برای سرعت دادن به کاراش میافتادم تا به من برسه و با من از در بیاد بیرون اشکم سرازیر شده بود و تا خود محل کارم اشک ریختم و گریه کردم که چرا باهاش اینجوری رفتار کردم و اون بیماره ودست خودش نیست، تو که ادعای سلامتت می شه چرا اینجوری برخورد کردی و کلی خودم رو سر زنش کردم و گریه کردم. اما منم راه دیگه ای نداشتم. منم دیگه دست خودم نیست و نمی تونم خودم رو کنترل کنم، به خصوص که دو روز هیچ اعتراضی نسبت به وسواسش بهش نکرده بودم. الانم با اینکه از صبح تا حالا چند بار باهاش حرف زدم و هیچ کدوم به روی هم نیاوردیم که چه اتفاقی افتاده احساس عذاب وجدان بدی میکنم و دست از سرزنش خودم بر نداشتم!

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 21:9  توسط همیشا  | 
 
  بالا